تبليغاتX
سنگ و شیشه 2
حقیقت تلخشم قشنگه

عفاف گفت : مرا با برگ زيتون مستور داريد

وقاحت گفت : مرا با نشانها و امتيازات بياراييد

نيرنگ گفت: مرا به جام اخلاص و صميميت ملبس نماييد

شرارت گفت : مرا با لباس نيكي و صلاح بپوشانيد

خيانت گفت : تاج امانت برسر من بگذاريد

استبداد گفت : صورت آزادي را برچهره من نقش كنيد

تكبر گفت : مرا به زيور تواضع بياراييد

حقيقت گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من مبنديد زيرا من هيچ گاه از برهنگي خود شرمسار  نيستم.


|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 4:3 توسط محمد |
تقدیم به یه دوسته خوب

هر گوشه ی این شهر كه باشی ، باشی!

با من همه شب قهر كه باشی  ، باشی!

می نوشمت از شوق و  به خود می بالم

حالا تو بگو زهر كه باشی  ، باشی!

 


|+|نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 22:22 توسط محمد |
جالبه مگه نه
 

التماس به خلق حقارت است

اگر برآورده شود منت است

اگر برآورده نشود ذلت است

التماس به خدا عبادت است

اگر برآورده شود حاجت است

اگر برآورده نشود حکمت است

 


|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 18:9 توسط محمد |
چه معمولی!!!

فکر می کنی چشات چیه ؟ دو تا بلای معمولی
چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی
فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن
فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی

وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم
تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی

اما نه طفلکی اونا ، از خیلی هاشون بدتری
یه عاشق دمدمی و ، یه بی وفای معمولی

اون قدیما یادم میاد گفته بودم چشمات طلاست
نمی شه زیرش بزنم ،‌ یه جور طلای معمولی
 
بیا فقط یه بار ،‌ فقط یه بار کلاتو قاضی کن 
منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی
 
هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام 
رفتی سراغ کسی با مو و چشای معمولی
 
من نمی گم آدم باید عاشق چشم و ابرو شه
دردیه که خوب نمی شه با یه دوای معمولی

کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه
فقط می خوام دعا کنم یه جور دعای معمولی

تو که شبات روز شدن و؛ روزمو رنگ شب زدی
کاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی
کاش جای موندن توی عشق ،‌ تو مشق شب مونده بودم
تو مشکل سفیدی اون کاغذای معمولی
ما بدجوری بهم زدیم ؛ حسرت به دل موندم هنوز
بیرون بریم با هم یه روز ، حتی یه جای معمولی
راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازیکنم
نقش یه پسر خوش بی اعتنای معمولی

دیدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم
بازم همون پسرک بی ادعای معمولی 
راستی می گم شعرای اون از مال من قشنگتره
چی داره که من ندارم ، یه جور ادای معمولی
 
فکر می کنم که راه به راه ،‌ بهت می گه دوست داره
منو شکست نکردن ، همین کارای معمولی

خوب می دونم من تو دلم برات می مردم ولیکن
زیاد واست جالب نبود این گفتنای معمولی

چه فایده هر چیزی که بود تموم شد و دیگه گذشت
اینم یه نامه کمتر از نوشته های معمولی

نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمی کنی
به خاطر تازگی ، اون وعده های معمولی
 
همونا که اول می دن ،‌ به جز تو هیچکس به خدا
یه حرف ساده ی دروغ ،‌ یه بخدای معمولی

اگه که خوندیشم بگو ، این مال یه غریبه بود
یه لطف اگه داری بگو ، یه آشنای معمولی

اما گه دیدی که نه زیادی اذیت می کنه
بیا سراغ پسری با رویاهای معمولی

منم می بخشمت آخه چاره ای جز این ندارم
مث همیشه قهرا و باز آشتیای معمولی

 




|+|نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 3:30 توسط محمد |
الفبای زندگی...

الف:اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب:بخشش برای تجلی روح

پ:پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت:تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث:ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده

ج:جسارت برای ادامه زیستن

چ:چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح:حق شناسی برای تزکیه نفس

خ:خودداری برای تمرین استقامت

د:دوراندیشی برای تحول تاریخ

ذ:ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر:رضایت مندی برای احساس شعف

ز:زیرکی برای غنیمت شمردن دم ها

ژ:ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها

س:سخاوت برای گشایش کار

ش:شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص:صداقت برای بقای دوستی

ض:ضمانت برای پایبندی به عهد

ط:طاقت برای تحمل شکست

ظ:ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع:عشق برای غنچه نشکفته باورها

غ:غیرت برای بقای انسانیت

ف:فداکاری برای قلب های دردمند

ق:قدرشناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک:کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ:گذشت برای پالایش احساس

ل:لیاقت برای تحقق امید ها

م:محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن:نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و:واقع گرایی برای دستیابی به هدفهای هستی

ه:هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی:یکرنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

.

.

.

خیلی خوبه که هممون این الفبارو یاد بگیریم

نظره شما چیه؟

 


|+|نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 21:58 توسط محمد |
مجنون لیلی...
من نمیدونم چطورشد

                                  من چطوری دل سپردم

                من فقط دیدم که چشماش

                                   پربارونه وخواهش

                عاشقونه من وبرده

                                    تاته حس نوازش

 

                              


|+|نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 21:52 توسط محمد |
من...شب...هوای تو...

 

تمام ماجرای من

سه واژه شدبرای تو

سه واژه ی جداجدا

من و...

شب و...

هوای تو... 

 

 


|+|نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 21:48 توسط محمد |
دل من!!!

كاش مي دانستند كه دل من نه تلفن عموميست

و نه  كلكسيونر عشق هاي رنگارنگم

دل من انطور ها كه انها فكر ميكنند باهمه مهربان هم نيست

دل من تنها وحشي كوچكي است كه با كمترين محبتي رام ميشود

دل كوچكم ميترسد نمي خواهد اهلي شود

                      

 به همين سادگي...


|+|نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 19:37 توسط محمد |
پشیمونیه آدم...

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا ؟؟؟


|+|نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 19:34 توسط محمد |
بوسه...

 

 

 

اولین بوسه کجا بود یا ترس و لرز  با شرم وحیا و غرق در خجالت تو منو بوسیدی من سرمو انداختم پائین

اولین بار تو آغوشت گفتی: عشق من میخوام اونقدر فشارت بدم که هیچ وقت منو یادت نره میخوام  عطر تن هر دمون یکی بشه همدیگه رو عشق هم رو با هم احساس کنیم  تا عمق وجود هم یکی بشیم

گفتی هر بوسه قدرت ما رو تو عشق بیشتر میکنه ولی حالا..............

حالا من یه گوشه با آغوش باز کنار ساحل ایستادم و تونیستی آغوشم رو باز کردم تا لب مرگو ببوسم و خاک سرد جدائی و مرگ رو به آغوش بکشم

 ولی میدونم یه روز بر میگردی و جای آغوشی که میگفتی سوزنده است خاک سرد مزارم رو به اغوش میکشی

 و سنگ قبرم رو بوسه باران میکنی

 


|+|نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 23:18 توسط محمد |
آخرین نوشته ها
حقیقت تلخشم قشنگه
تقدیم به یه دوسته خوب
جالبه مگه نه
چه معمولی!!!
الفبای زندگی...
مجنون لیلی...
من...شب...هوای تو...
دل من!!!
پشیمونیه آدم...
بوسه...
آرشيو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

JavaScript Codes